آخرین پیغام | ||||
خیلی ممنون ازاینکه به وبلاگ من سر میزنید ونظر میدید.. به علت نزدیکی امتحانات ترم فعلاوبلاگ به همین صورت باقی خواهد ماند با آرزوی موفقیت برای شماعزیزان موفق وپیروز باشید برامون دعا کنید با تشکر دلنیا
| ||||
نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/30ساعت 9 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||
شعری برای تک ستاره | ||||
چشام هنوز منتظره به جون چشم تو قسم | ||||
نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/30ساعت 9 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||
شب یلدا | ||||
| ||||
نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/30ساعت 8 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||
متن دوستت دارم | ||||
همه ی کسایی که دوسشون دارم
اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید روشنی های تنم را که نشان سحرند به تو خواهم بخشید اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که پلی روی زمان می بندند وبه کوتاه ترین فاصله من را به تو می پیوندند به تو خواهم بخشید
....اگر از حرف کسان !!اگراز تنگی چشم دگران می ترسی من تو را در تن خود در همه ذره ی ذرات وجودم که پراز خواهش توست محووگم خواهم کرد
واگر آمدنت قصه ی پوچی باشد ...من تو را ای همه خوب تا آخر عمر نخواهم بخشید
| ||||
نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/30ساعت 8 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||
شبکه های تلویزیونی | ||||
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/27ساعت 2 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||
سرگرمی | ||||
(حتماسربزنید) | ||||
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/27ساعت 1 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||
آرش | ||||
نوشته شده در شنبه 1384/09/26ساعت 11 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
بانه | ||||
| به نظرشمااین یه گوشه ای از بهشت نیست
| ||||
نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/23ساعت 10 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
چند نکته | ||||
به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد | ||||
نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/23ساعت 10 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
فال حافظ | ||||
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/20ساعت 10 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
ضدحال | ||||
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/20ساعت 10 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
امضا شناسي | ||||
| ||||
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/20ساعت 10 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
جوک | ||||
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/20ساعت 10 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
شعر | ||||
| سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه غم دور از تو موندن، یه بی بال و پرم کرد نرفت از یاد من عشق، سفر عاشق ترم کرد هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری دلم از ابر و بارون، بجز اسم تو نشنید تو مهتاب شبونه، فقط چشمام تور و دید نشو با من غریبه مثل نامهربونا بلاگردون چشمات زمین و آسمونا می خوام برگردم اما می ترسم می ترسم بگی حرفی نداری بگی عشقی نمونده می ترسم بری تنهام بذاری تو رو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی تو موج سبز سبز تن صحرا تو بودی مگه می شه ندیدت تو مهتاب شبونه مگه می شه نخوندت تو شعر عاشقونه | ||||
نوشته شده در پنجشنبه 1384/09/17ساعت 1 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||
عکسی از آربابا | ||||
|
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه 1384/09/17ساعت 11 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
گلها | ||||||
| ||||||
نوشته شده در دوشنبه 1384/09/14ساعت 8 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||||
آهنگ های شکیلا | ||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||
نوشته شده در دوشنبه 1384/09/14ساعت 8 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||||||||||||||||||
عکس | ||||
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه 1384/09/10ساعت 7 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||
عکس بامزه | ||||
| ||||
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/06ساعت 10 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
صبح بخیر ایران | ||||
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/06ساعت 10 قبل از ظهر توسط dilnia | | ||||
تست هوش | |||||||||||||||
| |||||||||||||||
نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/02ساعت 8 بعد از ظهر توسط dilnia | | |||||||||||||||
چت | ||||
|
پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟ دختر: سلام. خواهش مي كنم asl Plz? پسر :تهران/وحید /وشما؟دختر :تهران/نازنینپسر : چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.دختر: مرسي!شما مجردين؟ پسر: بله. شما چي؟ازدواج كردين؟ دختر:نه منم مجردم راستی تحصیلاتتون چیه پسر : من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه آمریکا دارم.شماچی؟ دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيك از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.پسر:چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم. دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما كجاي تهران هستين؟ پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟دختر : ما هم خونمون اونجاس.شما كجاي تجريش مي شينين؟ پسر: خيابون دربند. شما چي؟دختر : خيابون دربند؟ كجاي خيابون دربند؟ پسر : خيابون دربند. خيابون...... كوچه......پلاك....شما چي؟دختر: اسم فاميلي شما چيه؟ پسر: من؟ حسيني! چطور؟دختر : چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي كشي چت مي كني؟تو كه گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مكانيكي رو ول كردي نشستي چت مي كني؟پسر:عمه ملوك شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين........ دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!پسر : عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميكّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!دختر : او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد.باي پسر: باشه عمه ملوك! باي | ||||
نوشته شده در سه شنبه 1384/09/01ساعت 7 بعد از ظهر توسط dilnia | | ||||




آلبوم:آنسوی بیسو


